تبليغاتX
فصل سرد

وقاحت به حد اعلا رسيده اين مردك انسان نما كه روي يك پشته از خون بچه هاي اين مملكت ايستاده با تمام وجود فرياد مي زنه:

 هاي مردم كه پشيزي نمي ارزيد آگاه باشيد كه من هر كاري دلم بخواد مي كنم براي اعمال مشابه مي تونم جزاهاي متفاوت صادر كنم ، يكي ده ضربه شلاق اون يكي ۲ سال زندان و  ده ضربه شلاق ! دخترانتون رو مي كشيد عيبي نداره با اسلام من شما حق ناموس پرستي و ناموس كشي داريد ، آهاي دانشجو خفه شو كجا آزادي نداريد اصلا بگو ببينم آزادي مي خواييد چه كنيد ! اينها مفاهيم غربيند .نان نداريد بخوريد به جهنم عوضش دست خدااااا بر سر شماست ، شكم گرسنه جاش تو بهشته . قلم مي زنيد!! قلمتون رو مي شكنم .حرف مي زنيد در نطفه خفتون مي كنم .ممنوع مي كنم ، مجازات مي كنم، تهديد مي كنم ، شكنجه مي كنم ،اعتراف مي گيرم ...

هر چند انگار خود كرده را تدبير نيست !

+ سمانه | 

 


کسی که انگیزه نداره زندگی نمیکنه ،اين يه راه حل خيلي خيلي عادي و خوبه.همين كات ميدي و همه چيز تموم ميشه.

ولي اگه ميخواد زندگي كنه پس اين همه غر زدن و ننگ و نونگ كردن چيه؟ اين همه تنبلي و بهانه تراشي چيه ؟!

انگيزه نميتونه اين باشه كه يه روز صبح بيدار بشي و ببيني همه مردم ايران آزادند و خوشحال و  ديگه هيچكي نميميره ..

انگيزه ميتونه تلاش باشه براي پويايي و دوري از مرداب شدن زندگي

انگيزه مي تونه صداي لبخند بچه ها باشه و هر قدمي كه براي جلوگيري از كودك آزاري بر ميداري

انگيزه مي تونه برابري باشه حتي اگه فقط بتوني يه تلنگر به هم جنست بزني كه تو هم يك انساني با تمام حقوق يك انسان كامل

انگيزه ميتونه به آگاهي دادن باشه براي رسيدن به جايي كه بتوني فرياد آزادي تو خاك خودت سر بدي ،تا هر جايي كه بشه

انگيزه مي تونه رقص باد توي دريا باشه

.

.

انگيزه مي تونه  دوستم فروغ باشه كه هيچوقت نمي ذاره تنها باشم....

انگيزه مي تونه ....

 

+ سمانه | 

 


آنقدر رویای نداشته هایم با تو را در آب می خوانم تا آن را به طو فانی بدل سازم که مرا با خود ببرد .

آنقدر کودک درونم را با شلاق انسانیت می کوبم تا صدایش در گلو خفه گردد.

آنقدر در کوه تنهائی ضجه می زنم تا ترکهای دیواره هایش از دل من عمیق تر گردد.

عاقبت انگار ...

آنقدر آهسته بر زمین پای می نهم که دل هیچ سنجاقکی نلرزد...

+ سمانه | 

 


چند روز پیش یکی از دوستانم به نقل از فرد دیگری که در زمینه هنر مستند فعاله ماجرایی رو نقل کرد که هنوز هم باور آن برام سخت و دردآوره.

میگفت که دوستش در جریان تحقیق در مورد بجه های بی سرپرست بهزیستی به وجود مرکز بی نام و نشانی پی برده که به قول خودشون "محل نگهداری بچه های حاصل از زنای محارم" است !!!!

این سازمان مبادرت به نگهداری  کودکان معصوم ۱ ماهه تا حتی ۲۵ ساله می کنه بدون اینکه این بچه ها هیچگونه ارتباطی با دنیا و انسانهای بیرون داشته باشند و مجبورند تا آخر عمر هم همانجا بمونند.

حتی محل زندگی این کودکان هم مدام تغییر می کنه تا کسی به وجود این مکان پی نبره بطوریکه اون دوست وقتی بطور مجدد می خواست که مصاحبه ای با آنها داشته باشه فهمید که اونها از ونک به مکان نامعلومی تغییر مکان دادند و دیگر حتی حاضر به پاسخگویی به سوالات بصورت تلفنی هم نشدند.

فضای حاکم فضایی به شدت یاس آلوده و افسرده همراه با احساس گناهیکه بر دوش هر کدام از این بچه ها سنگینی می کنه ،سنگینی که به واقع نه از اشتباه خود اونها بلکه از جا معه ای سنتی و بیرحم به آنها تحمیل شده.

آن دوست می گفت که به هنگام مصاحبه هر کدوم از آنها پاکتهایی کاغذی بر سر می کردند، به ناگاه یاد فیلم "این خانه سیاه است" فروغ افتادم نمی دونم اگه فروغ زنده بود اسم این خونه رو چی می تونست بذاره....

 

+ سمانه | 

 


من هم اومدم...

مدتیه حس می کنم حرف برای گفتن دارم ولی از بس تمرین نکردم انگار این یه کار هم داره از یادم میره.

پس تصمیم گرفتم بنویسم.. شاید هم  اشتباه می کنم

دوستای خوبی دارم که حتما نظرشون رو بهم میگن.

+ سمانه |