این سفر از جنبه های مختلف خوب بود،همسفرهام که ۴ روز و شب باهاشون بودم،جاهای تاریخی که دیدم و توضیحات خوبی که راهنمای گروه می داد، شهر ها و فضاهایی که قبلا ندیده بودمشون و خیلی چیزهای دیگه ..
ولی یه جایی رو توی کردستان دیدم که واقعا انگار قلبم رو اونجا جا گذاشتم .. یه روستای مرزی به اسم اورامان.
زیبائی و بکر بودن روستا با ترکیب سنگی خشکه چین و در و پنجره هایی که فقط سبز و آبی بودند بی نظیر بود.
وقتی تنها توی کوچه های روستا راه می رفتم ، کوچه هایی که همه پله مانند بودند واقعا حس رهایی و پرواز داشتم...
انگار تک تک دیوارها با من حرف می زدند . مردمی که وقتی از کنارت رد می شدند حتما بهت لبخند می زدند و سلامت رو صمیمانه جواب می دادند .
واقعا به دخترهای روستا حسودیم می شد با لباسهایی که همه رنگی و زیبا بودند، رهایی که توی چهرشون بود دلنشین بود ، فارغ از هرگونه ریا و دورویی و دغدغه های پوچ شهری ...
دوست نداشتم هیچ وقت از اونجا بیام بیرون ، شاید هم یه روزی رفتم اونجا برای همیشه موندن ....


احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید در دلم میجوشد از یقین
احساس می کنم در کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندید هزار جنگل شاداب ناگهان می روید از زمین
آه ای یقین گمشده ای ماهی گریز در برکه های آینه لغزیده تو به تو
من آبگیر صافی ام اینک به سحر عشق از برکه های آینه راهی به من بجو ...