تبليغاتX
فصل سرد

زنی دردش گرفت و کودکی وارونه  بی هیچ اصراری برای آمدن ... اما چنان به پشتش کوبیدند که هان ! خفه  آمدنت اجباریست....

دیروز ۲۶ ساله شدم و هنوز متحیر و معترض آمدن...

ممنونم از تمامی دوستانی که بودنشون شاید تنها دلیل موندنه و محبتهاشون که شاید هیچ وصفی براش ندارم ...

+ سمانه | 

 


در ادامه سفرهای سال ۸۶ اینبار رفتم به شهر یزد.

یه شهر زیبا به تمام معنا که پر بود از آثار تاریخی. فضای خونه ها و کوچه پس کوچه های شهر آدم رو مستور می کرد و دیوارهای کاهگلیش مملو از آرامش بود جوری که برای مدت طولانی می تونستی بشینی و فقط بهشون نگاه کنی ،قدم زدن توی فضای قدیمی شهر برای من سرشار بود از حس آرامش. شاید بعدا در مورد جزئیات سفر بیشتر نوشتم.

سفرهای این شکلی  برای من مازاد بر دیدن جاهای جدید و فرهنگهای گوناگون از این جهت که بهانه ای برای جمع شدن های دوستانه است و همینطور عمیق شدن این دوستیهابا ارزشه و واقعا جای بعضی از یاران همیشگی سفرهای اینگونمون خالی بود...

+ سمانه |