رقص برف و باریدنش روی صورتم که تا عمق وجودم رو آرامش می ده بهمراه یادآوری شلاقی که این سوز سرما به دستها و صورت کودکان بی سرپناه داره...
برف بازی کودکانه و فریاد از ته دلم وقتی که بی پروا گلوله های برفی رو به طرف دوستانم پرتاب می کنم بهمراه احساس تنهایی عجیبی که سراغم می یاد..
بی تفاوتی عمیقم نسبت به رابطه های دوستانی که پیله های خودخواهیشون نفس کشیدن رو برام سخت میکرد و در نهایت کنار گذاشتنشون و یادآوری یارانی که در ارتفاعات تهران پشت میله ها بهایی بسیار سنگین برای آزادی خواهیشون می دن...
امروز آسمون عجیب تر هم شده بود آفتاب و برف باهم رقابت می کردن به آسمون نگاه می کنم و با خودم میگم یعنی میشه یه روزی دست همه بچه های این سرزمین گرم باشه؟!
پی نوشت:۱-این روزها دویدن چکمه پوشها از دست گشت ارشاد هم جز عجائب شهر بود.
۲-تاتر افرا بهرام بیضائی رو دیدم که بی نظیر بود شاید تنها لحظاتی که مدهوش هنر یک انسان میشدی.اگه ندیدید بجنبید که حیف از دست بره.
۳-قالب وبلاگ با زحمت زیاد دوستم نصور ساخته شده واقعا که خسته کردمش سر این قالب.همیشه هرجا هست سالم و خوش باشه.