تبليغاتX
فصل سرد

چقدر دلم تنگ شده بود واسه نوشتن ولی خوب وقتی کلمات نخوان بیان هرچی هم زور بزنی نمیشه..

البته کاغذ سیام می کردم ولی وبلاگ و تقسیم گروهی کلمات و همدلی دوستان حکایتش چیز دیگه ای.

این مدت مثل ماری که پوست می ندازه انگار در حال پوست انداختن بودم چیزهای کوچیک و بزرگ  فردی و اجتماعی  هی اومدن تو ذهنم و مدتی  می موندن و بعد هم می رفتن ... یه جور دست و پا زدن دیگه

فکر می کنم زندگی نیاز به معنا شدن نداره نیاز به تفسیر هم نداره . فقط باید زندگی کرد.

چجوری؟ فکر کنم هرکسی راه خودش ...

 

هرگز به آنچه فردا روی خواهد داد نمی اندیشم .   کریستین بوبن

+ سمانه |