البته کاغذ سیام می کردم ولی وبلاگ و تقسیم گروهی کلمات و همدلی دوستان حکایتش چیز دیگه ای.
این مدت مثل ماری که پوست می ندازه انگار در حال پوست انداختن بودم چیزهای کوچیک و بزرگ فردی و اجتماعی هی اومدن تو ذهنم و مدتی می موندن و بعد هم می رفتن ... یه جور دست و پا زدن دیگه
فکر می کنم زندگی نیاز به معنا شدن نداره نیاز به تفسیر هم نداره . فقط باید زندگی کرد.
چجوری؟ فکر کنم هرکسی راه خودش ...
هرگز به آنچه فردا روی خواهد داد نمی اندیشم . کریستین بوبن