امسال انگار یه جورایی تحقق پیدا کرد آرزوم می رم سفر و تا چند روز بعد عید هم نیستم و فکر کنم شروع خوبی باشه واسه سال جدید !!
ولی حتما دلم تنگ میشه واسه بچه های نعمت آباد امروز وقتی بهشون گفتم که چند هفته ای رو نیستم مجتبی بعد چند لحظه پرسید خاله چند هفته یعنی چند هفته ؟ ...
کاش سال جدید هیچکدوم اون بچه ها جز کودکان کار و خیابان دسته بندی نمی شدند(به این می گن یک آرزوی کاملا حسی و کودکانه... چیه مگه اشکالی داره ؟!)
بهر حال سال نوی همه پیشاپیش مبارک ! سعی می کنم بعد برگشت در مورد سفرم بنویسم .
همتونو دوست دارم ...
مرا به باد تازیانه مذهب و تعصبهایتان نگیرد ، گلویم مفشارید تا دمی بیاسایم .
بگذارید بودن را از نگاه خویش معنا کنم و خواستنم را به تنهائی به تصویر کشم.
بگذارید همه ابعاد زن بودنم را زندگی کنم ،
بگذارید زندگی کنم... .
۸ مارس روز جهانی زن گرامی باد.
چرا نمیگم مثل گردش کردن تو یه جنگل ناشناخته است یا مثل راه رفتن زیر بارونه وقتی به شدت به صورتت می خوره یا مثل ... اصلا مثل داره ؟!
آخه این پرسیدن داره که حست چیه ؟!
اما میترسم.. از توی غار قدم زدن می ترسم.. نه انگار از توی غار تنها قدم زدنه که می ترسم...