و اما ۷ آرزوی محال من :
۱-هرکسی هرچی دوست داره بنویسه و بسازه و ..
۲-چشمه اشک همه بچه ها خشک بشه و شکماشون قلمبه و لپاشون تپل و بازی کنن تا آخر دنیا.
۳ -۴ تا دختر و ۴ تا پسر داشته باشم !
۴-از یه سر یه رنگین کمون برم تا اون یکی سرش.
۵-یه روز پا شم ببینم دیگه مجبور نیستم برم سر کار و کلی وقت خالی دارم.
۶-هیچکی بخاطر عقیده اش تو بند و حصار نباشه.
۷-با یکی برم زیر بارون و بلند شعر بخونم !
خوب حالا منم از میترا .جعفر . علیرضا .محسن .امیر حسین .نسرین و حمید دعوت می کنم از آرزوهاشون بنویسن.
یکی اخم کرده و یه گوشه منتظر اتوبوس وایساده یه دختر دبیرستانی هم که موهاشو حسابی زیر اون مقنعه مشکی مدل کرده داره زیر بارون می ره و با موبایلش حرف می زنه و بلند بلند می خنده .پسرکی هم انگار که آسمون داره براش موسیقی پخش میکنه آروم لبخند می زنه.
تو ماشین هم که نشستم غرق تماشای بارونم بوی بهار رو کاملا حس می کنم و سعی می کنم مثل دوستم لذت ریزش بارون تو ناودونهای پائین شهر رو حس کنم..
انگار تو خیابون دیگه هیچی نمیبینم آهنگ زندگیه که داره برام پخش می شه ..زیبائی و زیبائی و ...
یه جور حس سبکی یه جور حس پرواز یه جور رهایی...فقط رنگین کمون کم دارم امروز.