تبليغاتX
فصل سرد

 

هوا بارونیه و زیبا و زیبا و زیبا....

اینقدر امروز قشنگی دیدم که لبریزم ...  يادم نرفته كودكان كودكي نديده جامعه رو..

یادم نرفته زنان در بند جامعه رو ... فقر و فحشا و زور و ...

آرزو می کنم از ته دلم که همه دوستان در بند بتونن این هوا رو نفس بکشن...

این روزها دارم عشق رو زندگی می کنم...

خيلي چرت و پرت گفتم ؟!

پی نوشت:

۱- امروز بعد از یک ساعت فک زدن واسه یه همشهری حاضر نشد کمپین رو امضا کنه !

۲- دلم واسه فروغ تنگ شده !!

۳- اين روزا با با بوي باران شجريان حسابي حال مي كنم.

 

+ سمانه | 

 


دیروز بعد از مدتها من یک روشنفکر واقعی دیدم !!

تو مرکز کودکان کار و خیابان یک دختر با یک تیپ کاملا امروزی با مو های سیخ سیخی و شلوارکوتاه وارد شد .

اومده بود از بچه ها در مورد زندگی روزانشون بپرسه و اینکه چیکار می کنن تا بتونه در موردشون شعر رپ بنویسه !!

بچه ها طبق معمولی که تازه وارد می بینن شروع کردن به دست انداختنش و مسخره بازی در آوردن ولی نازیلا خیلی زود به شیوه خودش با هاشون ارتباط گرفت و شروع کرد چند تا از شعرای رپ خودشو واسشون اجرا کردن بچه ها دورش جمع بودن و دیگه بهش نمی خندیدن ، از زندگیهاشون براش می گفتن ،از کار ۱۲-۱۰ ساعته تو روزشون، از حقوقاشون ،از خانواده هاشون و از بازیهای نکردشون.

با نازیلا در مورد شعراش حرف زدم، می گفت مدتها به این فکر می کرده که چجوری می تونه رو بچه های هم سن و سال خودش تاثیر بزاره و اونها رو متوجه حقایق اجتماعی بکنه!

به این فکر کرده که اگه فقط بشینه و کتاب بخونه و تئوری ببافه از مردم جامعش فاصله می گیره بقول خودش اون موقع کتاباش بدرد عمه اش هم نمی خورده ...فکر کرده  با چیزیکه برای هم سناش جذابیت داره حرفاشو بزنه و آگاهی بده.

خیلی ذهنمو مشغول کرده ،نازیلایی که فقط ۲۱ سالشه ولی چقدر بزرگه...

+ سمانه | 

 


 

همه عمر برندارم سر ازین خمار مستی

                                       که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی ...

+ سمانه |