تبليغاتX
فصل سرد

 

عشقم این بود که ترشک و لواشک های کثیف رو به دندون میکشیدم و با چشمهای بسته ملچ و مولوچ میکردم !

یه روز یواشکی شیشه رب گوجه سبزی رو که مامان درست کرده بود و قایمش کرده بود رو پیدا کردم  رفتم پشت خونه و تا نصف شیشه رو رفتم !بعد چند دقیقه دیدم چشمام سیاهی میره.. توی باغ لنگ لنگان راه میرفتم و با گلها و درختها و حتی مرغها خداحاقظی میکردم و بهشون میگفتم من چون کار بد کردم قراره تنبیه بشم و بمیرم!!

بعد چند ساعتی که یه گوشه تقریبا از هوش رفته بودم چشمام و باز کردم در حالی که فکر میکردم وارد دنیای دیگه ای شدم...

+ سمانه | 

 


 

ياد عروسك قرمزم افتادم.يه عروسك پارچه اي قرمز كه صورت پلاستيكي نرمي داشت.يادمه روزي كه برام خريدنش اينقدر خوشحال بودم كه از خودم دورش نميكردم حتي نگذاشتم از پلاستيك درش بيارن!

سالهاي سال همبازي كودكيم بود. باهاش حرف ميزدم غذا ميپختم براش حتي يه بار براش لباس دوختم..

بعد چند سال رنگ لب و چشمش رفته بود و من با خودكار قرمز دوباره براش لب كشيدم و  يادم نميره كه حسابي هم سر اين قضيه توبيخ شدم !!

+ سمانه | 

 


 

چهار سالم بود که فهمیدم قاصدکها هم میمیرند...تن نحیفشو تو دستم گرفته بودم و پشت خونه گوشه دنجی که معمولا تنها اونجا بازی میکردم براش یه قبر کندم  صورتم پشت اشک و خاک محو بود.

روی قبرش یه گل وحشی گذاشتم و بهش گفتم که من خیلی دوستش داشتم هر روز هم میرفتم و روی قبرش آب میریختم!!

 

+ سمانه |