نزدیکت بودم .. در چند قدمی شاید اگر نردبانی داشتی به اندازه ۱۳ پله و از آن بالا میرفتی مرا میدیدی
شاید اگر چند قدمی راه را باز میکردند تو را میدیدم
شاید هم دیدی شاید هم دیدمت
بوی آشنا که می آمد و صدای آشنا و ...
خرسند بودم که سهم آنجا را با هیچ غریبه ای قسمت نکرده بودم
بغض کرده بودم مثل همیشه اما اشکم را جاری نکردم
به حرمت همه جانانی که آنجایند و بوده اند
به حرمت همه یارانی که در غربت آن درختها به بالای بلندیها رفتند
راستی یک سوال !
آن درختها چگونه هنوز سبزند ؟چگونه ریشه هایشان هنوز زنده است در خاک؟
شاید آنها هم بوی آشنایی حس میکنند ... .